كلاويخو، سفير اسپانيا:
پنجشنبه پنجم ژوئن 1404 (25 ذيقعده 806) به هنگام ظهر به شهر خوي رسيديم. اين شهر در دشتي قرار دارد كه پيرامون آن را بيشهها و مزارع غله گرفته است وگرداگرد اين بيشهها و مزارع غله نيز چراگاهها و علفزارهاي بسياري است كه با جويبارها و نهرها آبياري ميشود.
بر گرد شهر ديواري است كه از خشت پخته با دروازهها و برجهاي بسيار كه براي دفاع از شهر ساخته شده است. استان ارمنستان عليا به اين شهر ختم ميشود. از اين شهر وارد ايران ميشويم اما اغلب مردم خوي از ارمنيان هستند.
چون به خوي رسيديم مشاهده كرديم كه سفيري از جانب ناصرالدين فرج مملوك سلطان مصر به دربار تيمور فرستاده شده آنجاست. سفير مزبور به همراه بيست سوار و پانزده شتر راه ميپيمود. اين شتران حامل پيشكشهايي بودند كه سلطان براي تيمور ارسال داشته بود. از جمله اين هدايا شش شترمرغ بود و نيز جانوري بود به نام جرنوفه (= زرافه) كه ساختمانش عجيب و براي ما بيگانه بود. در خوي شب همان روزي كه رسيده بوديم و نيز جمعه و شنبه و يكشنبه را مانديم. در اين روز اخير كه مصادف بود با هشتم ژوئن (28 ذيقعده) به هنگام ظهر به راه افتاديم.
در شهر خوي اسب براي ادامه سفر ما يافت نميشد. بنابراين به سپاهياني كه در آن پيرامون بودند دستور داده شد كه نياز ما را رفع كنند. چون به راه افتاديم شب را در مرغزاري در هواي باز گذرانديم. راه ما از طرابوزان تا خوي منزل به منزل از ميان كوههايي كه پوشيده از برف بود ميگذشت. از اينجا به بعد گرمتر شد و ديگر برف ديده نشد.
دوشنبه بعد به هنگام ظهر به شهر زيبا و پرجمعيتي رسيديم به نام طسوج.
منبع: سفرنامه كلاويخو، ترجمه مسعود رجبنيا، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337، ص 156-158.
روز شنبه 22 اوت 1405 (25 صفر 808 هـ.)، پيش از سپيدهدم از تبريز به راه افتاديم و به كارواني كه دويست چهارپاي باركش با بار كالاي بازرگاني داشت و به كشور تركان ميرفت و مقصدش شهر بروصه (= بروسا) بود پيوستيم. با اين مردم كه همراهان خوبي بودند همسفر شديم، و همواره از گزند دزدان هراس داشتيم. و آن شنبه و نيز يكشنبه و دوشنبه را رانديم تا آنكه سپيدهدم به خوي رسيديم كه در هنگام رفتن به سمرقند در اين شهر توقف كرده بوديم.
خوي مرز ايران است، و از آن سوي آن، مرز ارمنستان بزرگ آغاز ميشود.
هنوز به آنجا نرسيده، اخبار بدي به گوشمان رسيد. از جمله آنكه قرايوسف كه در گذشته از زيردستان و حكام تيمور بوده، اينك شوريده بود. وي با دههزار سواري كه زير فرمان دارد اخيرا همه نواحي پيرامون خوي را به باد غارتگري و تبهكاري گرفته است. اينك به سوي ارزنجان رفته است تا آن را شهربندان كند.
اين خبر موجب شد كه راه خويش را تغيير دهيم و از آن راهي كه به هنگام رفتن به سوي سمرقند سپرده بوديم نرويم. به جاي آنكه از خوي يكراست به سوي ماكو رويم به سوي چپ رانديم، و به جانب جنوب رفتيم.
منبع: سفرنامه كلاويخو، ترجمه مسعود رجبنيا، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337، ص 331. |